مــــانده ام در صدف حوصلــه تــــــا برگــــردد
آنکه از مـــــاست سر انجام به مــــــا برگردد
لحظه ای رفت کـــه پر بود از اندیـشه ی بکـر
کــــاش می شد جهت عقربه هــــــا بر گردد
مهر من بود که از کـــــوی دلت بر می گشت
آنچنـــان کــــز سفــر سنگ صدا بـــر گــــردد
شیوه ی گردش ایّام همین است که هست
غیـر از این نیست مگــر رای خـدا بــر گـــردد
نشئه ی عشق جنون زاست نصیحت گـویان.
آنکـه بــــا عشق در آمیخت کجــــا برگـــردد؟
عشق دریــای عمیقی است، بگویید بـه دل
یـــــا شود غرق در این بحر و یـــــــا برگـردد
شعر از خلیل جوادی

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت
15:37 |





