سلام
آقا خدا چقدر منو دوستم داره !!!
امروز امتحان داشتم (ریاضیات گسسته با دکتر شیردل). آقا من ا... فکر می کردم امتحانم ساعت 4 بعد از ظهره و تقریباً هیچی نخونده بودم. که ناگهان صبح ساعت هشت محسن که داشت از جلوی اتاق رد می شد به شیشه زد و گفت چرا نمیای ؟
آقا من هنوز تو هپروت بودم و فکر می کردم امتحان ساعت چهاره. ولی وقتی برنامه رو دیدم دیگه داشتم می رفتم تو کار سکته. خلاصه امروز محسن شده بود فرشته ی نجات من و وسیله ای برای نجات دادن من از نمره ی صفر درس گسسته. هر چند امتحان رو نترکوندم امّا خدا رو شکر که امتحان دادم.
ولی من هنوز دارم فکر می کنم که چه کار خوبی کرده بودم ؟؟؟!!!

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
19:29 |


