تبليغاتX
==== اين هم از طرف مرد قبيله ===
گفتی تنهايی يعنی دلها یکی نباشند
گفتم پس سهم دستها چی
گفتی دستها بی معنیست وقتی دلها یکیست
گفتم چشمهايم خطوط چهره ات را می خواهند
گفتی چشمهایم را ببندم و تصور کنم
گفتم صحرای گوشهایم تشنه صدای توست
گفتی به ندای درونت گوش بده
حال لحظه ها گذشتند و تو مرا ز یاد بردی
در کنار هر لحظه از خودم می پرسم
تعبير تنهايي چيست جز فاصله ای بين من و تو ....؟!!!
+ نوشته شده توسط امید در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 12:8 |

ای بابا نمی دونم چرا این چند روزه همه اش بد می آرم ؟ !

یا به این گیر می دم یا به اون !

همین دیروز بود که یکی از وسایل اتاقم گم شده بود. می خواستم بپرسم کسی وارد اتاق شده که گند زدم دوستم فکر کرد منظورم با اونه ! ! ! این رو به همه گفت و از طرف همه اخمی به طرفم شلیک شد.

امروز هم که از اتوبوس جا موندم داشتم دنبالش می دویدم که یک پراید سوارم کرد ! حالا کی بود بماند. اول پرسید دانشگاه می ری؟ من هم گفتم بله! از رشته ام پرسید و ... بالاخره از کتاب توی دستم پرسید که چطور تدریس می شه؟ حالا مطمئن بودم که استاد دانشگاه خودمونه چون از میانبر مخصوص دانشگاه استفاده کرد (به قول مهرداد فوت استاد)

نگووووو طرف مولف کتاب توی دستم هم بود و ما خبر نداشتیم در ضمن اینکه جلوی سردر دانشگاه(دانشگاه ما از مال دنیا فقط یه سردر داره) یک استاد دیگه رو هم سوار کرد! حالا من خر الاغ ... موقع پیاده شدن کرایه رو تعارف کردم (وای وای وای)

یک نگاهی  به من کرد که گفتم ببخشید غلط کردم. اون لحظه از خجالت  لبریز بودم و مثل سگ پشیمون!

این داره می گه بسه دیگه نگو آبرومون رو بردی !

بیه کم راحت شدم در ضمن از همین جا از دکتر معذرت می خوام چون فکر کردم اگه این کار رو نکنم فکر می کنه بچه پررو هستم از دوستم هم همینطور  شما هم برای خودتون و من و ظهور امام زمان دعا کنید

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 7:27 |