تبليغاتX
گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه ‏داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي ‏باش که دوستت داشته باشه ...

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 12:35 |
چند روزه یه شعر یه کم قدیمی منو به یاد یه عزیزی می اندازه که ازش دورم ولی دلم بهش نزدیکه:
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه ی بی اسم و امضا
کوچه ی دلواپسی ها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
انقدرهام بد نیست که می گن
راضی ام الحمد لله
واقعاْ هم بابا هم از این شعر خوشش میومد.

+ نوشته شده توسط امید در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 16:2 |